زیر سقف آسمان

زیر سقف آسمان مقام یک جست وجوگر است.

رسالت امروز ما: پژواک صدای بی صدایان

سرآغاز: یکی از مطالبی که پارسال همین روزها کار کرده بودم، این مطلب بود. امسال قاعدتا باید در باب دین سرخ شریعتی یا بن‌مایه‌های دین سبز در تفکر شریعتی می‌نوشتم. اما پاسخ‌گویی به مقاله‌ی نیکفر تحت عنوان "خشونت دینی و خشونت سکولار" وقت‌ام را گرفت. این پاسخ را در نوبت بعدی تحت عنوان "خشونت علیه دین" ارائه خواهم کرد. البته هم‌اکنون می‌توانید در جرس آن را ببینید.

در گفت­وگو با خویش

فردا 29 خرداد است و من می­خواستم یکی دو روز بعد از انتخابات، حرف­ها و نوشته­هایی درباره­ی شریعتی را در وبلاگ­ام کار کنم. اما الان هم خرداد است و مرد پاک دیگری برای نجات آرزوهای خلق دارد پای­مردی می­کند. با خود گفتم چه­گونه می­توانم در وسط این معرکه از شریعتی سخن بگویم و میرحسین مردی که بیست سال جلوی صحنه­ی سیاسی ایران را رها کرده بود و حالا آمده بود که نقش ایفا کند و ما (برخی از ما از جمله خود من) بر او خرده گرفتیم که تا پیش از این چه­کرده­ای؟ اما او آمد و ایستاد و پای­مردی کرد و امانت­داری نمود و در این امانت­داری بار گرانی را تحمل کرد و هم­اکنون تحمل می­کند و در مظان انواع اتهام­ها، و فشارها، و خصومت­ورزی­ها است و صدای او و صدای مردمی که به او دل داده­اند را خاموش می­کنند و صدا و سیمای ما این ننگ کشور دائما در حال خیمه­شب بازی است. با خود گفتم چه­جای سخن گفتن از شریعتی! اما وقتی درنگ بیش­تری کردم دریافتم که مگر نه این­که شریعتی مهم­ترین رسالت خود را "ذکر" می­دانست و خود را یک "ذاکر" معرفی­می­کرد؟ مگر او رسالت خود را پژواک صدای بی­صدایان نمی­دانست؟ مگر امروز وظیفه­ی یک ذاکر پژواک صدای بی­صدایان نیست؟! عجبا! من چرا چنین در سخن گفتن از شریعتی مردد-ام؟ آری برادر! میرحسین امروز مظلوم زمان ما است. او مردی است که که برخی قصد شکستن او را دارند تا ملتی را بشکنند و وظیفه­ی ما امروز پژواک صدای او و پژواک صدای همه­ی کسانی است که هم­راه با مظلوم اند و ظالم آن­ها را خس و خاشاک نامیده است و نادیده­شان گرفته است.

خردادماه ماهی است که برای من همیشه یادآور شریعتی است. 29 خرداد سال­روز هجرت عزیزی است که همیشه دل­تنگ­اش بوده­ام. کسی که حافظه­مان را سرشار کرده است و ذهن­مان را نقاد و دل­مان را عاشق. او بود که به ما جرأت اندیشیدن داد و نیز جسارت پرسیدن و تردید کردن و زیر سؤال بردن! همان چیزهایی که اگر نداشته باشی در صغارت می­مانی. دکتر علی شریعتی بهانه­ی همیشه­گی نسل ما است. خودش به­تنهایی یک نماد پیوند دهنده است. با او دمخور بودن و در جهان پر نقش و نگار او پرسه زدن خودش نوعی زیستن است و شریعتی خود بهانه­ای برای زیستن است. او هنوز هم می­تواند جماعت کنش­گر بسازد. این متن مصاحبه­ای است که با خود-ام کرده­ام.

رسالت امروز ما: پژواک صدای بی­صدایان

بگذارید این جوری آغاز کنم: چرا باید باز هم از شریعتی سخن گفت؟

بایدی در کار نیست. این جوری بحث کردن خیلی ساخته­گی است. چه نیازی است به فلان؟ چه ضرورتی است در بهمدان؟ بعد هم فلسفه­بافی­های اغلب نچسب! بایدهای من درگیری­های من است. زنده­گی واقعی من است که مرا به متنی یا ابژه­ای نزدیک می­کند و از متنی یا ابژه­ای دور می­سازد. ماجراهای من در آن­جا در آن بیرون است که مرا به این­سو و آن­سو می­کشاند. چرا باید برای این ماجراها بنیان­های انتزاعی بتراشم؟! من تو او ما شما ایشان ماجراهایی ملموس داریم. این­ها است که ما را درگیر کرده و وجود ما را به این­سو و آن­سو می­کشد و گه­گاه پاره­پاره می­کند و دردهای غریب می­آورد. مثل این است که بپرسیم چه نیازی است به درد کشیدن؟! دردها را انتخاب نمی­کنند بل­که دچارش می­شوند. تو می­توانی بگویی دردها و مسائل تو مسخره است. من می­گویم می­تواند چنین باشد اما برای من واقعی است. اگر برای کس دیگری هم واقعی است می­تواند به «آخ»های من توجه کند. بنابراین، پاسخ من به شما این است که «شریعتی جزو ماجراهای من است. با ماجراهای من نسبتی دارد». اگر با ماجراهای تو هم نسبتی دارد بفرما داخل! درگیری­ها و ماجراهای ما مقدم است. «بایدهای منطقی» را بعدا می­سازیم تا دیگران را قانع کنیم و قصه­های خودمان را موجه سازیم. منطق (یا بی­منطقی) زنده­گی دوست­داشتنی­تر از منطق نظام­های فلسفی است. در جهان مدرن ما سوژه­های آواره­ای هستیم که می­کوشیم با ساختن نظام­های فلسفی و اعتقادی فردی یا عمومی چندی در آن­ها مقیم شویم و اندکی از بی­نظمی و آشوب زنده­گی در این جهان پرهیاهو -آن هم در جامعه­ای از هر نظر متأثر از نظم جهانی با اقتصادی غیرقابل پیش­بینی و به­شدت خشن- به­نحو انتزاعی دور شویم و آرام گیریم و چتری معنایی برای خود فراهم سازیم. تصور من این است که اگر خود ماجراها ما را به­هم بپیوندد، صداهای ما پژواک عظیم­تری خواهد داشت. متن شریعتی برای من متن ماجراها و صداهای مشترک است؛ همین. در این متن ظرفیت­هایی هست که هنوز با ماجراهای من ربط پیدا می­کند؛ ظرفیت­ها و صداهایی که ای بسا تو (عمدا می­گویم «تو»؛ یعنی آن دیگری) آن­ها را نبینی و نشنوی. چون ماجراهای تو جور دیگری است و تو را به سمت متن­های دیگر سوق می­دهد و به تو امکان می­دهد ظرفیت­های دیگر را ببینی و صداهای دیگر را بشنوی. من دلم می­خواهد بگوییم ما درباره­ی شریعتی صحبت می­کنیم چون دوست داریم درباره­ی او صحبت کنیم. چه دلیلی بزرگ­تر از این! چون هنوز بخشی از زنده­گی ما است. چون یکی از ابژه­های هویت­ساز نسل ما بوده است و هنوز هم هست (به تعبیر کریستوفر بالس). جزو متعلقات ما است. همین! بنابراین، من لزومی نمی­بینم که ما به­خاطر سخن گفتن از شریعتی دلیل­تراشی کنیم.

مثل کسانی که می­خواهند مثلا تبلیغی درباره­ی دین بکنند می­پرسند چه نیازی است به دین؟

بله. دقیقا. بعد هم یک­سری استدلال­های تکراری که شما می­توانی از اول حدس بزنی که به کجا خواهد رسید. چه اشکالی دارد از اول بگوییم آقا من دین­دار بزرگ شده­ام و حالا زنده­گی دین­دارانه دارم و فکر می­کنم می­تواند با ماجرای من پیوند پیدا کند و برای من ماجراهایی معنابخش بسازد. پنداری که نشسته و از میان گزینه­های متعدد دین را انتخاب کرده است و حالا دارد از انتخاب خود دفاع می­کند! ولی ما می­دانیم که این­گونه نیست. ما می­دانیم که این عقلانی­سازی، مسبوق به آن نوع زنده­گی است. به­تعبیر بوردیو، پشت این «حُسن­نیت» نوعی «سوء­نیت» خوابیده است. این تویی که داری حالا عقلانی­سازی می­کنی آن گرایش­های پیش­تر زیسته­ات را؛ درگیری داری؛ منافع و علائقی داری. خود این درگیری، منافع، و علائق و تعلقات لزوما بد نیست، اما حالا می­خواهی با نوعی عقلی­نگری آن را موجه و مشروع کنی و بدان اعتباری فراتر از تجربه­­های زیسته­ی خود بدهی و نظامی از آن­ها بسازی که دارای خصلتی استیلاجویانه و اعمال قدرت کننده بشود. من با این عقلانی­سازی به خودی خود مشکلی ندارم. با فراموش­سازی آن تجربه­های زنده­گی که به شیئیت بخشیدن امر ایجاد شده منتهی می­شود و تاریخی بودن و تکون یافته­گی آن را به طاق نسیان می­سپارد و امر ایجادشده و نظام­سازی شده را هم­چون امری مطلق و انتزاعی جا می­زند که گاهی می­­تواند ما را به بند بکشد و دیگر تجربه­های زیسته­ی ما را (از طریق بدل شدن به معیاری انتزاعی و گاه واجد هژمونی) نفی کند، مشکل دارم. چه اشکالی دارد ما این غلاف­سازی عقلانی تجربه­های زیسته­مان را برای همه­گان آشکار سازیم؛ البته نوعی شجاعت و صداقت می­خواهد. این نوع دلیل­تراشی را زیاد می­بینیم؛ از هر دو سو. آن که از ابژه­ای نفرت دارد یا با متنی مشکلی شخصی و مربوط به تجربه­ی زیسته­اش دارد، نیز دارد دلیل­تراشی می­کند: مثل بعضی­ها که هر موقع نفرت­شان نسبت به چیزی عود می­کند و می­خواهند لگدی بهش بزنند اسمش را می­گذارند «شریعتی»! این البته شهامت اخلاقی می­خواهد که طرف بگوید که مثلا «شریعتی» یا «دین» در تجربه­ی زیسته­ی ما و در شکل­گیری هویت و «خود» ما، یک ابژه­ی خیلی خیلی منفور است و هر چیز منفور دیگری او را به یادمان می­آورد! درست مثل من و تویی که شریعتی برای ما یک ابژه­ی هویتی بسیار عزیز است و هر جمله­ی زیبایی که از کسی می­شنویم یا از جایی می­خوانیم یا تجربه­ی شوق­آوری را از سرمی­گذرانیم، ناخودآگاه به یاد او می­افتیم. اگر ما و آن­ها که نسبت به یک ابژه­ی هویتی «تعلق خاطر» یا «نفرت» داریم، تعلق یا نفرت­مان را غلاف­سازی عقلانی بکنیم، ایدئولوژی (به­تعبیر مارکسی) و مشتقات (به­تعبیر پارتو) ساخته­ایم و «سوء­نیتی» را در پس «حسن­نیت» پنهان ساخته­ایم. بنابراین، ترجیح من این است که دست­کم، عقلانی سازی­های ما، ما را مدام به تجربه­های زیسته­مان ارجاع دهند و به مخاطب یادآوری کنند که همانا امری ایجاد شده­اند و لذا در خاست­گاه­شان عام و جهان­شمول نیستند؛ اگرچه به­صورتی جهان­شمول صورت­بندی می­شوند. این حداقل انتظار از کسانی است که قصد دارند براساس تجربه­های خودشان (تجربه­های زشت یا زیبا، خوب یا بد) نظام­سازی کنند. این در مورد هر روشن­فکری (از جمله شریعتی نیز) صادق است.

شما می­گویید در متن شریعتی ظرفیت­ها و صداهایی وجود دارد که ناشنیده مانده است. می­توانید از این ظرفیت­ها و صداهای ناشنیده­ی متن شریعتی مثال بزنید.

من آن­ها را فهرست نکرده­ام. اما بله می­توان نمونه­هایی را ذکر کرد. مثلا جایی هست که شریعتی می­گوید که از دو تا «ت» بدم می­آید: یکی تقی­زاده و دیگری تاریخ. فعلا به این کاری ندارم که چرا از تقی­زاده که آدم بزرگ و بسیار دانش­مندی هم بود بدش می­آید. اولا ببینید دارد نفرت خودش را، منفورهای خودش را که مربوط به تجربه­ی زیسته­اش است، به­صراحت و صداقت آشکار می­کند. همان­طور که درباره­ی «معبودهای» خودش مفصل نوشت و البته بعدا بهانه­ای دست منتقدینی چون آیت الله مطهری داد چون که «معبود»هایش بعضی یهودی بودند بعضی کافر و الخ! و همین هم هست که از او یک روشن­فکر صادق، صمیمی، و دوست­داشتنی ساخته است (و برخوردهایی از نوع برخورد مطهری هم البته هزینه­ی آن صداقت و صمیمیت در کار و زنده­گی شریعتی است). حالا می­پرسم چرا از تاریخ بدش می­آید؟ این پرسشی است که هنوز از متن شریعتی پرسیده نشده است. یا اگر کسانی چنین پرسشی را از متن او پرسیده­اند پاسخی از موضع تجربه­های خود بدان داده­اند. مثلا کسی که تحت تأثیر حرف­های شریعتی قرار گرفته و احساساتی شده و اقداماتی هیجانی را انجام داده و حالا پس از این ماجراهایش به گذشته­اش نگاه کرده و آن اقدام­ها را نادرست تلقی می­کند، به ما می­گوید که شریعتی رمانتیک است و این حرف­ها هم حرف­های رمانتیک است: "از تاریخ بدم می­آید"! نمی­گوید من در جریان از آن خود کردن اندیشه­های او و در طی تجربه­های زیسته­ام، او را رمانتیک از آن خود ساخته­ام. چون خیلی وقت­ها این فاصله­گیری از خویش کار آسانی نیست.

تو می­توانی بگویی چرا همه را با یک چوب می­رانی و آیا این­جوری هر گونه نقدی را تخطئه نمی­کنی.پاسخ من این است که چرا کار نقد این­گونه آسان­گیرانه شده است که هر کسی با تولید چند تا برچسب و تکرار آن، آن را نقد جا می­زند؛ بی­آن که در نقد یک متفکر یا روشن­فکر پیشاز هر چیز دغدغه­ی درک سنت فکری یا مسأله­گان (پروبلماتیک) او را داشته باشد. مثلا چون رابطه­ی خودش با آثار شریعتی رابطه­ی کسی بوده که برای فعالیت انقلابی نیاز به انرژی داشته و با آثار شریعتی به سوخت دل­خواه دست پیدا کرده حالا با قاطعیت اعلام می­کند که شریعتی روشن­فکر دوران نهضت است و خب الان آقا از تب­وتاب افتاده و فهمیده که چیزهای دیگری هم هست و جور دیگری هم می­توان دنیا را دید، پس دوران شریعتی سرآمده است! خیلی ممنون از این همه هوش و ذکاوت و این نقد اعلام کننده­ی پایان شریعتی! چه نقد وزین و قانع کننده­ای! ما چه­قدر به این مسأله بی­توجه بودیم!! به­نظرم باید از این گونه آسان­گیری فراتر برویم. اما چرا شریعتی می­گوید از تاریخ بدم می­آید؟ آن­هم کسی که به مطالعات تاریخی بسیار اهمیت می­دهد و اصلا هم مباحث تاریخی و هم نگاه تاریخی در کار او بسیار خودنمایی می­کند. به نظرم او زاویه­ای با تاریخ رسمی، با کلان روایت­های تاریخی موجود در کار خود باز می­کند.

آیا شما معتقدید که شریعتی گرایش پسامدرنی داشته است؟

نه به هیچ­وجه، شریعتی خودش است: منظورم آدمی با دغدغه­ها و مسائل خودش و زمانه­اش که هیچ ربطی هم به پسامدرنیسم نداشته است. این­ها و اندیشه­ها و گرایش­هایی از این دست مفاهیم دنیای ما است و برای کسی چون او موضوعیت نداشته و جزو اندیشیدنی­هایش هم نبوده است. بعضی­ها فکر می­کنند با استفاده از این برچسب­ها می­توان کسی را و اندیشه­ای را امروزی یا مثلا احیا کرد که گاهی هم به لطیفه­های بامزه­ای بدل می­شود: برچسب­هایی مثل پسا­مدرن، فراپسامدرن، فراپسانوگرایی؛ آن هم برای کسانی که این برچسب­ها با آن­ها هیچ سنخیتی ندارد و هم این برچسب­ها و هم آن افراد در این مواقع مظلوم واقع می­شوند!! شریعتی آدمی است زنده و پویا با شاخک­های حساس و دارای زنده­گی کوتاه اما پرماجرا. به­دقت و خلوص نمی­توانیم او را در ذیل یک دست­گاه فکری خاص جای دهیم. اما به تأکید می­گویم که مثل بعضی­ها که می­خواهند او را همواره از دست­رس نقد خارج کنند، من منظورم این نیست که گرایش­های خاصی در کار او پررنگ­تر نیست. قطعا چنین است. پاره­ای گرایش­ها در فکر و اندیشه­ی او برجسته­تر است. تمام حرف من این است که شریعتی مجموعه­ای از گرایش­های فکری است که برخی از این گرایش­ها در کار او قوی­تر و نمایان­تر است و برخی کم­رنگ­تر، و حتا نهفته­تر. بنابراین، متن او چندصدایی است. پاره­ای از صداهای این متن بسیار و نیز قوی­تر شنیده شده و پاره­ای از این صداها اصلا شنیده نشده است. دلیل این­گونه شنیده شدن­ها و خوانده شدن­ها و نشنیده شدن و خوانده نشدن­ها به خواننده­گان و شنونده­گان و زمینه­های خوانده و شنیده شدن­های این متون مربوط است. حال آیا ما حق داریم که به صداهای تاکنون ناشنیده­ی متن شریعتی گوش فرادهیم؟ چه کسی می­تواند ما را از این کار باز دارد و اقدام ما را نامشروع جلوه دهد؟! آن­چه شریعتی را از دیگران متمایز می­کند همین ظرفیت نهفته در کار اوست. پس این که به ما می­گویند چرا این همه از او سخن می­گویید یک پاسخ­اش این است که ما چنین ظرفیتی در این متون می­بینیم. ظرفیتی که به ما امکان نفس کشیدن در فضاهای جدید را می­دهد در حالی که در متون دیگر ای بسا چنین ظرفیتی وجود ندارد. پس بر وجود صداهای متعدد در متن شریعتی تأکید می­کنم. این اما مغایر با آن دیدگاهی است که می­خواهد چنان متن او را سیال معرفی کند که هیچ نقد چارچوب­مندی بدان وارد نشود؛ کسانی که با قصد استعلایی کردن متن شریعتی نوعی تفسیر آنارشیستی از متن وی ارائه می­کنند. به­علاوه، این را هم باید اضافه کنم که تا آن­جایی­که من می­شناسم خردتاریخ­نگاران اغلب گرایش پیشامدرن دارند تا پسامدرن. شریعتی به نظرم بیش­تر مدرن است و کم­تر پیشامدرن.

بالاخره چرا از تاریخ بدش می­آید؟

وقتی شریعتی می­گوید از تاریخ بدم می­آید، منظورش آن تاریخ­­نگاری­هایی است که در آن استیلاجویی حاکم است و با استیلاجویی نوشته شده است. تاریخ­هایی که تاریخ «ابرانسان»ها یا «مردان گنده» یا «شوکت­مندان» است و نه تاریخ «مردمان کوچک». جاانداختن و حقنه­کردن روایت­های کلان معینی از تاریخ است که در آن­ها صدای «مردمان کوچک» یا «بی­شوکتان» خفه شده است. بنابراین، در کار شریعتی نوعی گرایش به خردتاریخ وجود دارد. دیدن تاریخ از منظر ستم­دیده­گان و حاشیه­ای­ها. از دیدگاه کسانی که به­حساب نیامده­اند: محذوفین یا سیاهی­لشگر تاریخ. نوعی میل به شنیدن صداهای اعتراضی، صدای خاموش، یا به­تر بگوییم صداهای خفه­شده، صداهایی که در متن تاریخ گنده­ها به­نحو وارونه شنیده می­شود. پس می­بینیم نوعی گرایش به نقد حافظه­ی هژمونیک در کار او دیده می­شود. از نظر من این جهت­گیری فوق­العاده مهم است. توجه داشته باشید که نمی­گویم این خردتاریخ است بل­که می­گویم نوعی جهت­گیری خردتاریخی است. این­ها درخشش­های راه­گشا هستند.

می­توان گفت که شریعتی خود به­نحو مدونی این جهت­گیری­ها را به نتیجه نرسانده است. این کاملا درست است. اما این آغازگاه­ها برای نسل­های بعدی و برای خواندن­های جدید، "توانش­های بالقوه"ی متن است و می­تواند فوق­العاده سازنده باشد. بنابراین، برملاساختن این «آغازگاه­های ناپیموده» اهمیت دارد. به همان میزان که برملاساختن ظرفیت­های منفی متن شریعتی مهم است؛ برای نپیمودن.

شما می­گویید شریعتی نوعی جهت­گیری نپرورده­ی خُردتاریخی داشته است؟ خردتاریخی که ضدهژمونیک است و می­خواهد خصلتی رهایی­بخش داشته باشد؟ آیا حقیقتا می­توان به اثری خاص ارجاع داد؟

بله، کاملا. بر نوشته­ی او تحت عنوان آری اینچنین بود برادر بینشی خردتاریخی حاکم است: روایت کردن تاریخی که روایت نشده و نادیده گرفته شده است. تاریخ نگاشتنی از آن نوع که بتواند «حافظه­ی رنج» را به درون «حافظه­ی خوش­بینانه»ی تاریخ تزریق کند. تاریخ برده­گان، خردتاریخ مردمان کوچک و حقیر که تاریخ هژمونیک یعنی کلان­روایت­های تاریخی آنان را به­حساب نیاورده و از قلم انداخته است. "هدف خردتاریخ ایضاح علیت تاریخی در سطح گروه­های کوچک است، جایی که زنده­گی واقعی بیش­تر وجود دارد و گشودن تاریخ به روی مردمانی است که در روش­های دیگر جاانداخته می­شوند" (رجوع شود به دیوید بوژه، 2001، روش­های روایتی برای تحقیق در باب سازمان و ارتباطات، انتشارات سیج، فصل سوم). درست مثل گورهای برده­گان که در پای اهرام ثلاثه­ی مصر به حساب نمی­آیند و دیده نمی­شوند. اما خردتاریخ­نگار می­خواهد آن­ها را ببیند. بگذارید قسمتی از این خردتاریخ­نگاری سمبلیک را دوباره بخوانیم: "هم از راه، به زیارت آثار شگفت، اهرام یکی از عجایب هفتگانه شتافتم و خوشحال که چنان موفقیتی به دست آورده­ام. در پی راهنما و گوش سپردن به توضیحاتش، در شکل ساختمان اهرام و تاریخش و شگفتی­ها و زیبایی­ها و اسرارش… از آنهمه کار، از شاهکارهای چنان عظیم دچار شگفتی شده بودم که در گوشه­ای به فاصله 300، 400 متری قطعه سنگ­هایی را دیدم که متفرق برهم انباشته شده­اند. از راهنمایم پرسیدم آنها چیست؟ گفت، چیزی نیست مشتی سنگ است. گفتم اینها نیز سنگهای انباشته برهم است و چیزی نیست، می­خواهم بدانم که آنها چه هستند گفت: آنها دخمه­هایی هستند که چندین کیلومتر در دل زمین حفر شده­اند. پرسیدم: چرا؟ گفت: سی هزار برده، سی سال سنگ­هایی چنان عظیم را از فاصله هزار کیلومتری به­دوش می­کشیدند، گروه­ها گروه در زیر این بار سنگین جان می­سپردند، و هر روز …. گفتم: می­خواهم به دیدن آن هزاران برده لهیده خاک شده بروم. گفت: آنجا دیدنی نیست سنگهایی بهم ریخته است و دخمه­های گور هزاران برده، که به دستور فرعون، در نزدیکی گور او در خاکشان چیده­اند …. گفتم دیگر رهایم کن که به همراهی تو نیازی نیست، من خودم می­روم. و رفتم در کنار آن دخمه­ها نشستم…" (علی شریعتی. آری اینچنین بود برادر، 1376: 6-5؛ چاپخش). نگاه جاافتاده و تثبیت شده نمی­خواهد آن دخمه­ها دیده شود؛ یعنی همان­طوری می­بیند که فرعون می­دید و فرعون می­خواست آن نوع دیدن جا بیفتد و واقعا هم جا افتاد. اما خردتاریخ­نگار می­خواهد از دید آن برده تاریخ را ببیند؛ این است که اهرام ثلاثه ر ا با آن عظمت رها می­کند و می­رود سراغ دخمه­ها. و اصلا جالب این است که شریعتی که به­صورت نمادین و بر اساس شم شخصی خودش و نه هم­چون یک محقق تربیت­شده در خردتاریخ­نگاری، جهت­گیری و بصیرتی خردتاریخ­نگارانه دارد، عملا برخی از اصول خردتاریخ­نگاری در کارش قابل شناسایی است. به­عنوان مثال، در ادامه­ی همین مطلب می­گوید: "دیدم تمدن یعنی دشنام، یعنی نفرت، یعنی کینه، یعنی ستم هزاران سال بر گرده و پشت اجداد من" (همان: 6). این سخن­رانی تقریبا مقارن است با جشن­های دو هزارو پانصد ساله و اعلان حرکت به سوی تمدن بزرگ! اما یکی از پیش­فرض­های خردتاریخ این است که در خردتاریخ، "پیش­رفت از طریق علم و فن­آوری با نظر کردن به هزینه­های انسانی نوسازی، مورد تردید قرار می­گیرد" (بوژه، همان).

یا غیر از آن، نوشته­ی دیگری از شریعتی به­نام "حسن و محبوبه" اثری با درون­مایه­ای خردتاریخ­نگارانه است. روایت کردن زنده­گی دو مبارز نه چندان شناخته شده اما معاصر و معرفی آن­ها به جامعه. شما می­توانی بگویی که این­ها تاریخ نیست، روایت و قصه است. آری درست است. اما او که تاریخ­نگار نیست. من بحث­ام این است که این جهت­گیری خردتاریخی است نه این که شریعتی خردتاریخ­نگار است. اما چنین جهت­گیری­ای چنان­چه مورد توجه قرار گیرد، می­تواند زمینه­ای باشد برای حرکت به سمت نوعی خردتاریخ­نگاری؛ و این یکی از همان ظرفیت­های ناپیموده و صداهای ناشنیده است. بگذریم از این که هر تاریخی و هر تاریخ­نگاری­ای در نهایت نوعی روایت­گری است و اتفاقا خردتاریخ­نگاری طردکردن روایت­ها به نفع پیشاروایت­ها است که اکنون جای بحث آن نیست.

آیا روی­کرد ضدخردتاریخی هم در کار شریعتی وجود دارد؟

بله. دقیقا! او نسبت به کلان­روایت­های جاافتاده و رسمی معترض است و استدلالش این است که صداهای توده­ی مردم در چنین تاریخ­هایی منعکس نشده است. اما او نیز اغلب می­خواهد مردان و انسان­های بزرگ دیگری را در برابر زورمندان تاریخ معرفی کند. اگرچه این انسان­های بزرگ از نظر او در کنار توده یعنی همان آدم­های معمولی و کوچک قرار دارند. اما به هر حال، باز هم مردمان کوچک در سایه­ی آدم­های بزرگ قرار می­گیرند و این با روی­کرد خردتاریخ­نگارانه مغایرت دارد. و این تضاد روی­کردها در کار شریعتی باز هم مؤید همان چندصدایی­ای است که گفتم. به هر حال، خواننده آزاد است که متن مورد نظر را بر اساس پروژه­ی مطلوب خودش بازخوانی کند. او مجبور نیست که به تمام این متن وفادار بماند.

آیا تحلیل شما متناقض نیست: از یک طرف می­گویید شریعتی روی­کردی خردتاریخ­نگارانه دارد و از طرف دیگر ضدخردتاریخ­نگارانه؟

همه­ی حرفم این بود که این گرایش­های متناقض در متن شریعتی هست و ما می­توانیم این استعدادهای نهفته را بازیابی و جنبه­های مخرب متن او را نقد کنیم. چنین کاری را خود او «تصفیه و استخراج و تغلیظ» منابع فرهنگی نامیده است. بنابراین، تناقض در تحلیل من نیست در متنی است که داریم از آن سخن می­گوییم.

چه­کار کنیم تا همه­ی صداهای متن را بشنویم؟

برای خواندن متن روش­های مختلفی وجود دارد. برای شنیدن صداهای ناشنیده­ی متن امروزه فنون و روش­های مختلفی مطرح شده است که بحثی تخصصی می­طلبد و فراتر از این گفت­وگو است. مثلا واسازی برای شنیدن صداهای ناشنیده، روش ویژه­ی خود را مطرح می­کند. اصولی به شما می­دهد تا شما بر اساس آن بتوانید صداهای ناشنیده­ی متن را شنیدنی سازید. اما اگر اشتباه نکنم، در پرسش شما نوعی خلوص­گرایی دیده می­شود. رسیدن به صدای صداها و انعکاس هم­زمان همه­ی صداها اگر خیالی نباشد دست­کم آرمانی دور از دست­رس است. این پرسش مرا به­یاد کسانی می­اندازد که می­گویند هر نوع خواندنی نوعی گزینش است و در واقع حذف بخشی از متن و در نتیجه بخشی از معنا و یا مثلا حقیقت است. پنداری غیر از این هم ممکن است. انگار ما را به نخواندن و نشنیدن دعوت می­کنند تا متن، خالص و دست­نخورده و فراتر از داوری باقی بماند. به­نظر می­رسد آنان با چنین ادعایی می­خواهند هر نوع روایت­گری از متن شریعتی را بی­اعتبار کنند تا این متن آن بالا روی ابرها باقی بماند. مثل بارانی که هرگز نبارد! این هوا را شرجی می­کند.

آیا می­توان گفت که رگه­های کلان­تاریخ­نگاری هم در کار او هست؟

بله. آن­هم به­صورت بسیار قوی. قبلا هم اشاره کردم. اصلا یکی از دلایل مهم موفقیت او در جذب مخاطبان و تأثیرگذاری­ای این­چنین گسترده همین بوده است. نمونه­اش تفسیری است که او از داستان هابیل و قابیل و نیز تفسیری که از ماجرای کربلا در حسین وارث آدم داده است و کوشیده است دو مسیر تاریخی کلان و فقط دو مسیر و دو جبهه را برجسته سازد و تاریخ را تنازعی دائمی بین این دو ببیند: خیر و شر و حق و باطل. نمونه­ی دیگرش کلان­روایتی است که خواسته است از تاریخ تشیع ایجاد کند و بسیار هم موفق بوده است. باز هم یک نمونه­ی دیگرش کلان­روایتی است که از جنبش­های ایرانی و شیعی ساخته است و همه این­جنبش­های بسیار متفاوت را تحت نوعی مفاهیم مبتنی بر ذات­انگاری روان­شناختی نظیر «روح سامی» و «روح آریایی» به­هم پیوند زده است و در انتها نتایج مطلوب خود را اخذ کرده است (در مجموعه آثار 27، تحت عنوان بازشناسی هویت ایرانی-اسلامی).

آیا کلان­روایت یا کلان­روایت­هایی که شریعتی پرورده است، عاری از استیلاجویی و اِعمال قدرت است؟

نه. کلان روایت او نیز استیلای خود را دارد و می­کوشد بر ما اِعمال قدرت کند. به­همین دلیل هم خود این کلان­روایت­ها که ظاهرا بر اساس درون­مایه­ای رهایی­بخش ایجاد شده، کاملا می­تواند نقشی استیلاگرانه و محدودکننده داشته باشد. برخی از کلان­روایت­های شریعتی عناصر مخربی دارد و سخت باید مورد نقد قرار گیرد. به­همین دلیل هم باید آن را به­جد نقد کرد و من کوشیده­ام در سه فصل کتاب­ام زیر سقف اعتقاد (فصول ششم، هفتم، و هشتم در باب ایدئولوژی، نوسازی اسطوره، و دموکراسی متعهد) آن را نقد کنم و عناصر احیانا مثبت اندیشه­اش را از درون نظام­سازی­های کلان­اش آزاد کنم.

آیا می­توانگفت که شریعتی می­خواهد خود نوعی صدای بی­صدایان باشد؟

آفرین! یا به­تعبیر خود او، شریعتی می­خواهد یک "ذاکر" باشد. در برخی آثار او این کوشش برای بدل شدن به صدای بی­صدایان رگه­ای جدی و غنی دارد. مثلا در اغلب آثاری که درباره­ی تشیع دارد، این گرایش وی دیده می­شود. زنده­کردن «حافظه­ی رنج» و «خرد یادآورانه» به­تعبیر متأله سیاسی آلمانی جان باپتیست متز در این دست از کارهای او بسیار جدی است. مثلا تمجیدی که از جنبش مزدک و دیگر جنبش­ها مثل سربداران می­کند، مصداقی از این گرایش در کار او است (من الان کاری به درستی و نادرستی انتخاب وی در برگزیدن این نمونه­های تاریخی ندارم). برجسته­ترین مصداق چنین گرایشی در کار شریعتی بحث وی درباره­ ذکر و ذاکرین است. بگذارید باز هم قسمتی از بحث او را بخوانیم: "بزرگترین رسالت ذاکرین، کسانی که می توانند علیه ظلم و علیه کسانی و قلم­هایی که تاریخ را به نفع قدرتمندان توجیه می­کنند، و علیه مورخین و نویسندگان و مبلغین و علما و روحانیون وابسته به همۀ دستگاهها، که از حقیقت­های پامال شده یاد نمی­کنند، و حادثه­ها و قتل عامها و مردان بزرگ و شهادتها را ندیده می­گیرند، و همواره پیرامون کاخدارها و باج­ستانان پرسه می­زنند، و زبان آنهایند، بجنگد، ذکر است. ذکر ظلمی که شده، ذکر بزرگترین حادثه­ای که در تاریخ بوجود آمده، ذکر بزرگترین جنایتی که به دست خلفای رسول­الله و به­فتوای روحانیون وابسته به خلفا، انجام گرفته، و ذکر جنایتی که همواره در حق مردم و توده­های محروم می­شده است و می­شود. چنین است که "شیعه"، این یادآوران ظلم­هایی را که رفته است و می­رود، ذاکرین خوانده است تا در وقت و بی­وقت، و هرجا و هرزمان، به­یادت بیاورند، که چه خونها ریخته­اند و چه خونها می­ریزند، تا صدای مذهب و مکتب و عدالت را خاموش کنند" (علی شریعتی، مجموعه­ی آثار 7، شیعه، 1358حسینیۀ ارشاد،ص 163). من حتا معتقدم که او برای طنین­انداز کردن صدای بی­صدایان بود که خواست کلان­روایت­هایی به نفع آنان بسازد. شاید بتوان گفت که کم­تر کسی در فرهنگ ما مثل او به «بی­صداشده­گی» و خواست بدل شدن به صدای بی­صداشده­گان توجه کرده باشد. شریعتی به اشکال مختلف به این موضوع می­پردازد: گاهی ادبی و گاهی تاریخی و الخ. یک نمونه­ی آن، داستان شاغلام و بریدن سر جوجه خروس است. "جوجه خروس را، همچون اسماعیل، جلو هشتی، دم در حیاط، دراز کرد و کف لته­ای و سنگین گیوه­هایش را، بی­محابا، روی بالهای نازک و جوان جوجه­خروس گذاشت. نوک گیوه­اش، که از زه­های خشک و خشن گره خورده بود، حلقوم لطیف او را چنان بسختی میفشرد که نمیتوانست ضجه کند" (علی شریعتی،هبوط در کویر،1371، چاپخش، ص 261). یا بارها و بارها از استعاره­ی بریده شدن سر خروس بی­محل استفاده کرده است. او هم­چنین دوست داشت صدای خودش جاودانه شنیده شود و این نکته از شعر زیبای سوتک نیز قابل استنباط است که در آن آرزو می­کند که کاش کوزه­گر از خاک گلویش سوتکی بسازد!

نکات بسیاری مانده است. اما همین الان هم بحث­مان خیلی طولانی شده است.

صدای شریعتی بلند است. آن­قدر بلند که عالمی آن را شنیده­اند. هنر آن است که مثل خود او بتوانیم صدای بی­صدایان بشویم. منتظر بهانه­ی دیگری می­مانیم تا دوباره درباره­ی آن­که دوستش می­داریم سخن بگوییم و صدایش را دوباره بشنویم.

Advertisements

No comments yet»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: