زیر سقف آسمان

زیر سقف آسمان مقام یک جست وجوگر است.

بایگانیِ زنده‌گی‌نامه‌

کلمه می‌فروشم

سرآغاز: این را به‌خاطر این روزها نوشته‌ام. ترجیح می‌دهم بدون شرح باشد.

کلمه می‌فروشم
در حالی که وعده می‌دهم روزی سبز خواهند شد
آن‌گاه می‌گویم هان زیان نکنی!
می‌پرسم آیا می‌دانی کلمات مرا به چه قیمتی خریده‌ای؟
من کلمات‌ام مجانی نیست
اما چه کسی تو را مجبور می‌کند از کلمات‌ام بخری؟!
من کلمه می‌فروشم
تمام ثروت من همین است
هان تو مجبور نیستی از من چیزی بخری!
اما بدان که کلمات‌ام روزی سبز خواهند شد
کلمه می‌فروشم
تمام ثروت من همین است
هان تو‌ این‌جا چیزی جا گذاشته‌ای؟!
خیلی بزرگ‌تر از کلمات من
من منظوری نداشتم
من فقط کلمه می‌فروختم
تمام ثروت من بود
راستی، اگر کلمات‌ مرا پس بیاوری گران‌تر خواهم خرید
اگر کلمات‌ام سبز نشدند و بی‌هوده بودند [1] برگرد و آن‌ها را بر سرم بکوب نگران نباش!
اگر توانستی برگرد و آن‌چه جا گذاشته‌ای با خود ببر
باور کن کسی مانع‌ات نخواهد شد
کلمه می‌فروشم
در حالی که وعده می‌دهم روزی سبز خواهند شد
آن‌گاه می‌گویم هان زیان نکنی!
کلمه می‌فروشم
تمام ثروت من همین است.

پی‌نوشت
1. وَ مِن النّاسِ مَن یَشتَرِی لَهْو‌ الحدیث (آیه‌ی 5 سوره‌ی لقمان). «و برخی از مردم کسانی‌اند که سخن بیهوده را خریدارند» (قرآن مجید، ترجمه‌ی محمدمهدی فولادوند).

Advertisements

یاد ایام

سرآغاز: به یاد 18 آبان و تقدیم به طاهره

وقتی که به تو خیره شدم برای نخستین بار، پرسیدی: چرا چنین می‌نگری؟

گستاخانه گفتم: می‌خواستم ترا بخوانم.

لب‌خندی زدی و گفتی: «بخوان به نام گل سرخ»

و من از آن روز به بعد هنوز دارم ترا می‌خوانم!

تنها به‌خاطر او بود که بی‌واژه گریستم

تنها به‌خاطر او بود که بی‌واژه گریستم؛ منی که با واژه نفس می‌کشم. دریغا! که با سیمان سرد و خیس دست دادم و بدرود گفتم، در حالی‌که می‌دیدم جست‌وجو عبث است. دریغا! که انگشتان مرا از شمارش چروک‌های رخسارش محروم کردند. دریغا! که خواب آخرین‌اش را نتوانستم دید. ای صبح! هر روز پیش از دیگران به تو سلام می‌کرد. تو می‌دانی که با نفس تو دم می‌زد. وقتی که یارش را راهی سفر کرده بود، هر روز دور از چشم اغیار در دامان تو می‌نشست و من وزن غربت آدمی را بر شانه‌هایم حس می‌کردم. ای صبح! آن روزها، غریبی بود که آشناوار در میان ما می‌زیست. دریغا ای صبح! دریغا! چه بسیار اندیش‌ناک سفر او بوده‌ام. تنها اندکی پیش‌تر، با من گفته بود: «دست‌پاچه نشوی، رخت سفر مهیا کرده‌ام». و من با حکمتی بلاهت‌آمیز گفته بودم: «چه کسی می‌داند که نوبت سفر کیست؟» و او می‌دانست و دریغا که من هوشیار نبودم! اکنون اندیش‌ناک سفر خویش‌ام با غربتی فزون‌تر از پیش. ای صبح او در دامان تو نشست و رفت و من اما کاش وقتی که چشم در چشم غروب دوخته‌ام، سفر بیاغازم! راستی، او بی‌واژه نفس می‌کشید و بی‌واژه می‌زیست و هم‌چون من بندی کلمه نبود. و من تنها به‌خاطر او بود که بی‌واژه گریستم.