زیر سقف آسمان

زیر سقف آسمان مقام یک جست وجوگر است.

بایگانیِ دین

وقتی که جامعه‌شناس محافظه‌کار حکومتی از دین سخن می‌گوید -2

سرآغاز: دوست نادیده و خوش‌ذوق و فاضل آقای علی‌اشرف فتحی (صاحب وبلاگ تورجان) در پست "درس خارج" با عنوان "نادیده‌های یک کتاب" یک‌شنبه 13 تیر 1389 در تمجید از کتاب "توسعه و تضاد" دکتر رفیع‌پور و به‌ویژه فصل "تغییر کارکرد دین" نوشته است: "این کتاب که از مهم ترین آثار دکتر فرامرز رفیع پور و حاصل ۱۲ سال فعالیت پژوهشی و عملی اوست (از سال ۱۳۶۴ تا سال ۱۳۷۶) و خواندن کتاب می‌تواند ارزش این کار طاقت‌فرسا را به‌وضوح نشان دهد. دکتر رفیع پور تنها برای یک یک فصل کتاب (تغییر کارکرد دین) که ۵۵ صفحه از ۵۹۹ صفحه کتاب را به خود اختصاص داده، مدتی را در قم گذرانیده، از دیدگاه‌های حضرات آیات جوادی‌آملی، حسن‌زاده آملی، صانعی، مرحوم فاضل لنکرانی، مکارم شیرازی، مرحوم منتظری و مؤمن آگاه شده و نتایج پژوهش‌های خود را نیز به آنان عرضه کرده، با ۱۱۴ طلبه مصاحبه کرده، به مدارس مشهور قم (همچون معصومیه و شهیدین) سر زده و در دروس خارج حضرات آیات عظام وحید خراسانی و مرحوم فاضل لنکرانی شرکت کرده است. فکر نمی‌کنم چنین امری در حوزه سابقه داشته باشد و پس از دکتر رفیع پور نیز تکرار شده باشد. حداقل در میان آثار منتشر شده، مورد مشابهی ندیده‌ام که بتواند یک پژوهش جامعه‌شناختی و حتی روانشناختی علمی و واقع‌بینانه از درون حوزه علمیه (چه در سطح مراجع تقلید و استادان درجه یک و دو، و چه در سطح طلبه‌های مدارس) ارائه دهد. دامنه مطالعات دکتر رفیع‌پور حتی دغدغه‌های جنسی طلبه‌ها (ص ۳۵۶ کتاب) و نیز وضعیت شهریه آنها (ص ۳۵۵ کتاب) را دربرگرفته است". علی‌اشرف فتحی در بقیه‌ی مطالب خود در این پست به‌همین نحو کتاب را و این فصل را ستوده است. این نوشته‌ی وی، مرا برانگیخت تا در باب این فصل کتاب "توسعه و تضاد" نقدی بنویسم و تقدیم مخاطبان محترم زیر سقف آسمان و نیز صاحب وبلاگ تورجان بکنم و مشکلات و ایرادات آن را یکایک برشمارم. امیدوارم این نوشته‌ی من به‌کاری بیاید و دست‌کم برای برخی سودمند افتد و امیدوارم که وقت‌ام را بر سر نقد متنی کم‌ارزش تلف نکرده باشم. در این نوبت، قسمت دوم نقد را تقدیم می‌کنم. این نقد ادامه خواهد داشت. مطالب را در چندین نوبت عرضه خواهم کرد تا بیش‌ از اندازه بلند نشود. در ضمن برای راحت‌تر شدن مطالعه و نیز برجسته شدن مباحث، بر تعداد عناوین افزوده‌ام. هم‌چنین، ‌برای این‌که خواننده‌گان به نوشته‌ی من بیش‌تر اعتماد کنند و نیز مجال داوری بیابند، به‌رغم میل‌ام ارجاعات زیادی به متن کتاب "توسعه و تضاد" خواهم داد.

وقتی که جامعه‌شناس محافظه‌کار حکومتی از دین سخن می‌گوید -2
(زبان و صورت‌بندی متن، قسمت اول)

1. زبان و صورت‌بندی متن

نقد فصل "تغییر کارکرد دین" کتاب توسعه و تضاد (رفیع‌پور ) را از زبان و صورت‌بندی فصل آغاز خواهم کرد. در مباحث بعدی به روش تحقیق، مبانی نظری، و نتایج آن خواهم پرداخت. به‌عبارت دیگر، از موضوعات سطحی‌تر به موضوعات بنیادی‌تر حرکت خواهم کرد. در این قسمت فقط زبان و صورت‌بندی متن مدنظر من خواهد بود؛ اگرچه به ناچار برخی مطالب محتوایی نیز مورد بحث قرار خواهد گرفت.

1-1. زبان غیرتخصصی

1-1-1. خلط دوگانه‌ی جامعه‌شناس/معتقد

فصل "تغییر کارکرد دین" با این اعتراف نویسنده آغاز می‌شود که "پرداختن به مسئله دین مانند هر مسئله دیگر نیاز به مطالعات عمیق تخصصی و صرف یک عمر زمان دارد. متأسفانه نویسنده از این تخصص عمیق بی‌بهره است و به‌عنوان یک مبتدی به این مسئله می‌پردازد" (رفیع‌پور 1380: 305). در بادی امر گمان کردم که وی می‌خواهد بگوید که جامعه‌شناس دین نیست و در این باب تخصصی ندارد؛ که البته این سخن سخن درستی است. اما هر چه بیش‌تر مطالعه کردم بیش‌تر اطمینان یافتم که منظورشان این است که یک عالِم دین نیست. قرینه‌ای در پیش‌گفتار کتاب بر این استنباط بیش‌تر صحه می‌نهد:‌ "امتنان فراوان از حجت‌الاسلام والمسلمین جناب آقای احمد بحرینی لازم است که فصل "کارکرد دین" را با دقت مطالعه و پیشنهادهای مفیدی ارائه نمودند" (همان:22). شاهد دیگر در جایی که رفیع‌پور می‌خواهد از سیستم حوزوی انتقاد کند، بروز یافته است: "هم‌چنان که در ابتدا گفته شد این‌کار نیاز به تخصص و تفحص عمیق دارد که نویسنده از آن بهره‌مند نیست" (همان:).

رفیع‌پور البته یادآوری می‌کند که "به‌عنوان جامعه‌شناس به مسئله می‌نگرد و نه به‌عنوان یک عالم دینی"‌(همان:306)، اما عملا دوگانه‌ی جامعه‌شناس/معتقد را که تمایز میان آن‌ها در جامعه‌شناسی دین ضروری است، بارها نادیده می‌گیرد و در پاره‌ای موارد نوشته‌های ایشان در این فصل هم‌چون آثار روحانیانی است که جامعه‌شناسی خوانده‌اند و جابه‌جا نگاه جامعه‌شناختی را با نگاه دینی می‌آمیزند و ترکیبی فراهم می‌آورند نامتجانس و ناهموار و آزاردهنده. بدین ترتیب، صفحات قابل توجهی از این فصل به بحث از هدف ادیان (پی‌بردن انسان به وجود نظام آفرینش، وجود و عظمت خدا و روز جزا)، معطوف شدن کامل انسان به خدا، بحث نبوت، درک و اثبات خدا، درک خداوند در قالب‌های تخصصی، روش اتصال به خدا، ماهیت دین اسلام، عظمت قرآن، و غیره (همان: 317-309، و 323-320).

2-1-1. خلط معرفت دینی و معرفت علمی

وی عدم تمایز میان معرفت دینی و معرفت علمی را تا بدان‌جا پیش‌ می‌برد که تحت عنوان "درک خداوند در قالبهای تخصصی" از اثبات خداوند توسط یک جانورشناس سخن می‌گوید. البته رفیع‌پور می‌داند که خدا جانور نیست اما می‌توان پرسید که آن جانورشناسی که می‌توانست خدا را اثبات کند، آن‌هم با "انواع روشهای علمی" چه‌جور موجودی بوده است؟! "استاد جانورشناسی ما (zoology) آقای پفلوگفلدر (Pflugfelder) که به‌عنوان نابغه مشهور بود و خداوند را با انواع روشهای علمی به ما اثبات می‌نمود، اما قالبهای مذهبی مسیحی را برای اثبات خداوند تنگ، محدود، ناقص و گاه اشتباه می‌دید، در دهه 1960 در جلسات مباحثه و مجادله دربارة دین و خداوند، اساتید پروتستانت و کاتولیک را که بیشتر در قالبهای خود به مسئله می‌نگریستند، عاجز کرده بود"‌ (همان:314). قراین متعدد نشان می‌دهد که رفیع‌پور درک درستی از "علم" ندارد. او معتقد است که "درک عظمت و نیروی خالق … همواره مهمترین مسئله علمی لاینحل بوده و خواهد بود"‌(همان:311).

معلوم نیست چرا هیچ‌یک از شاگردان ایشان به وی یادآوری نمی‌کنند که از طریق علمی نه می‌توان خدا را اثبات کرد و نه می‌توان به عظمت‌اش پی برد؛ بگذریم از این‌که اصلا بر سر امکان اثبات فلسفی خدا نیز کلی مناقشه است، اگر نگوییم که اصلا بحث اثبات خدا به‌کل منتفی است. کسی نیست به ایشان یادآوری کند که لاپلاس بیش از دو قرن پیش به ناپلئون گفت که "برای تبیین جهان به فرضیه‌ی خدا نیازی نداشتم".

رفیع‌پور معتقد است که "هر یک از این دانشمندان (چه دانشمند فیزیک، چه نجوم و چه پزشک جراح) در زمینه تخصصی خود، عظمت الهی را درک و لمس می‌کنند" (همان:314). اما البته بلافاصله تذکر می‌دهد که آن‌ها نباید به جای روحانیون قرار بگیرند و "موعظه" کنند، چون نباید "سازماندهی مذهب در جامعه به دست هر کسی داده شود. این بحثی است دیگر. این کاری است که به تخصص خاص نیاز دارد. مذهب به سازماندهی خاص خود، یعنی به نظام یا نهاد مذهب (کلیسا یا روحانیت) نیاز دارد" (همان:315). بدین ترتیب، با آن‌که قبلا گفته بود که جانورشناس مذکور "قالبهای مذهبی مسیحی را برای اثبات خداوند تنگ، محدود، ناقص و گاه اشتباه می‌دید" و استادان پروتستان و کاتولیک را عاجز کرده بود، انحصارطلبی دینی روحانیت را در سامان‌دهی عرصه‌ی دینی و تولید و عرضه‌ی معرفت دینی به‌رسمیت می‌شناسد! شاید این نکته‌ای که باعث تضاد در گفتار شده است، محصول تذکر همان حجت‌الاسلام محترمی باشد که متن را خوانده است! (شاید البته).

3-1-1. ذکر اشعار و خاطره در کار پژوهشی

ذکر مکرر اشعار (از مولوی، حافظ، عطار، آیت الله خمینی) به‌نحو مربوط و نامربوط، و ذکر خاطره صورت‌بندی این فصل کتاب را نه فقط عامه‌پسند که عامیانه ساخته است. در هر صورت، این‌گونه مطالب معلوم نیست که در کار علمی‌-پژوهشی چه جای‌گاهی دارد و چه‌گونه وی به خود اجازه می‌دهد که در یک کار علمی که قرار است دست‌آوردهای نظری و پژوهشی در آن عرضه شود، چنین سخن بگوید؟!

4-1-1. آیا جامعه‌شناس می‌تواند در باب ماهیت امور و از جمله ماهیت دین اظهار نظر کند؟

رفیع‌پور حتا این نکته‌ی ساده را درنمی‌یابد که علم (science) نمی‌تواند از "ماهیت" امور سخن بگوید. او که می‌خواهد مشکلات مربوط به دین را ناشی از عمل کرد دین‌داران و کارگزاران دینی بداند نه خود دین، و از این طریق "کارکرد منفی" دین را توجیه کند، می‌نویسد: "تحت شرایطی، مذهب می‌تواند در برخی شئون اجتماعی کارکرد منفی هم داشته باشد، اما در آنگونه موارد چنانکه خواهیم دید، دارندگان نقش‌های هدایت مذهبی مردم، نقش‌های خود را درست ایفا نمی‌کنند. بنابراین در این‌گونه از موارد باید بین پیروی از مذهب یا "رفتار مذهبی" (دورکهایم)، "سازمان مذهب" (کلیسا یا نظام روحانیت" و "ماهیت مذهب" فرق نهاد" (همان:309-308). او که ظاهرا دو مفهوم "ماهیت" و "نقش" را نیز خلط می‌کند ، می‌گوید:‌ "بحث درباره ماهیت و نقش دین کاری است بس دشوار و بطور کامل ناممکن" (همان:309). سپس، بحث مبسوطی را در باب "ماهیت دین" پی می‌گیرد و از هر چیزی از جمله فرقه‌ای‌شدن، محاسبات "دستکاه عدل الهی، طرق متکثر برای نیل به خدا و بسی امور دیگر سخن می‌گوید تا "ماهیت‌شناسی"‌اش را کامل کند. رفیع‌پور در این فصل متشتت سخن می‌گوید و سخن متشتت حاکی از ذهن مشوش و یا نامنسجم است. همین بحث از ماهیت دین و همین نوع بیان یک‌بار دیگر ذیل عنوان "عوامل درون مؤثر بر کارکرد دین" (همان:321) تکرار شده است و نویسنده با این پرسش که "آیا در ماهیت دین اسلام کمبود و مشکلی هست که موجب عدم تمایل مردم جامعه ما به دین شود یا نه؟" (همان: ) همان نتیجه‌ی آشنا و مألوف را می‌گیرد:

اسلام به ذات خود ندارد عیبی

هر عیب که هست از مسلمانی ماست

اما جالب‌تر از سخن گفتن جامعه‌شناس از ماهیت دین و کمال اسلام را نتیجه گرفتن، فرآیندی است که ایشان طی می‌کند. وی در پاسخ به سؤال فوق در باب کمبود و مشکل احتمالی در ماهیت دین اسلام می‌نویسد: "این مسئله را در دو زمینه باید پیگیری کرد:

· در زمینه اینکه آیا اساسا خدائی وجود دارد که بر آن پایه بحث دین مطرح شود و

· دیگر اینکه در دین اسلام چه کمبودها و نارسائی‌هائی وجود دارد که مردم را نمی تواند جذب کند.

هر دوی این مسائل نیاز به بحث زیادی ندارند. بحث درباره خداوند و اثبات آن بطور مختصر در بالا مطرح گردید. شناخت خداوند و درک عظمت او نیاز به دانش وسیع و قلب … و بسیاری نکات دارد و دانشمندان و استادان پیشکسوت ما چون عطار و مولوی، و حافظ و … در مقام علمی [!] آنها خارجیان نیز (که ما امروزه متاسفانه در همه چیز تایید آنها را مهم می‌دانیم) تردید ندارند و لذا به کسانی که در این مسئله شک دارند، جز مطالعه آثار چنین بزرگانی، نمی‌توان توصیه کرد. به‌علاوه همان خارجیان نیز به خداوند معتقد هستند و دانشمندان و عذفائی چون گوته(Goethe) اشعار عرفانی زیبایی در مدح نظام آفرینش دارد" (همان:322-321؛ قلاب از من است).

این فرآیندی است که رفیع‌پور برای "اثبات" کمال "ماهیت دین اسلام" طی می‌کند و بدین ترتیب، او با "اثبات خدا" و سپس با "اثبات" اهمیت قرآن (باز هم با ارجاع به گوته) سروته قضیه را هم می‌آورند:‌ "با توجه به مطالب فوق به نظر نمی‌رسد، استدلال کافی برای آن وجود داشته باشد که براساس آن بتوان کاهش تمایل مردم به دین را در شرایط کنونی ایران به مسائل ماهیتی دین اسلام مربوط ساخت" (همان:324).

ملاحظه کردید که چه‌قدر ساده مسأله را حل کرده است؟! و نتیجه گرفته است:‌ "بنابراین، دین ما تمام شرایط را داراست که مردم (نه فقط ایران) از آن پیروی نمایند و لذا بر اساس محتوا و ماهیت دین اسلام نباید کار دشواری باشد، تا مردم را جذب دین نمود"‌ (همان:322). توجه داشته باشید که این سخنان را ایشان پس از گذشت دو دهه از انقلاب می‌گوید نه در دهه های چهل و پنجاه شمسی که طرح این‌گونه ادعاها مألوف و مرسوم بوده است!

5-1-1. جامعه‌شناس و حل مشکلات کلامی!

البته، ایشان به همین بسنده نکرده است بل‌که کوشیده است با پاسخ‌های متین و محکم‌شان برخی ایرادات ماهیتی وارد به دین اسلام را هم حل کند و پاره‌ای مسائل کلامی را مرتفع سازد و زحمات علمای اسلام و متکلمین مسلمان را در پاسخ به «شبهات» منکران و احتمالا معاندان کم کند: "البته انتقاداتی نیز از اسلام می‌شود، بالاخص در زمینه مسائل خارق‌العاده و همچنین درباره نوع مجازاتها و قصاص و نقش زن (چندزنی). در پاسخ باید گفت که

· اولا (و این بسیار جالب توجه است) که تقریبا تمام مسائل خارق‌العاده قرآن به ادیان قبل از او مربوط می شوند. یعنی اگر جای سؤال پیش می‌آمد که چطور حضرت مریم، بدون ازدواج صاحب فرزند یا چطور چوب‌دستی موسی به اژدها تبدیل می‌شود، پاسخ آنرا باید علی‌الاصول قبلا ادیان دیگر (بیشتر در کشورهای غربی که ما میلیم از آنها پیروی کنیم) بدهند، نه قرآن. گرچه قرآن باز هم جنبه های استدلالی این موارد را مطرح نموده است (صحبت‌کردن در گهواره و درباره‌ موسی م.ش. مولوی دفتر سوم ابیات 840 به بعد).

· ثانیا درک و تفسیر قرآن یا هر دینی به سطح فرهنگ آن جامعة خاص بستگی دارد" (همان:323-322).

بدین ترتیب، با چرخش قلم ایشان، ما کاملا از این جملات گهربار مستفیض شدیم و مشکلات ماهیتی اسلام را ناگهان حل شده یافتیم. دشمن منکر و معاند نیز کاملا منکوب شد و مردم "غرب‌زده" و "ازخودبیگانه" و غافل و خودکم‌بین داخلی نیز از خواب بیدار شدند؛ به‌ویژه آن‌که وی در انتهای این استدلالات مشعشع با برهان قاطعِ «زدی ضربتی، ضربتی نوش کن!» فرموده است: "در عین حال باید این نکته را نیز درنظر گرفت که در ادیان دیگر در اروپا نیز می‌توان بسیاری از مسائل را از نظر علمی و منطقی زیر سؤال برد. در حالیکه پیشرفت فرهنگی-اجتماعی-اقتصادی اروپا بر دیگر کشورها [کذا فی‌الاصل] موجب می‌شود که مردم غربزده و ازخودبیگانه جهان سوم، همه چیز این کشورها را خوب ببینند و رفتار مذهبی خود را بد. مثلا آیا ما می‌توانیم تصور کنیم که در کشور پرتقال محل زیارتی به نام "فاطیما" وجود دارد که در آن مقبرة زنی مقدس با نام فاطیما (فاطمه) است. این زن از آن نظر مقدس شمرده شده و می‌شود که حضرت مریم را در خواب دیده و سپس در بیداری با او صحبت کرده است. حال نکته جالب اینست که

اولا آنجا محل زیارت تعداد بیشماری از افراد از نقاط مختلف، از جمله اروپائیانی است که برای بازدید از پرتقال می‌آیند.

ثانیا –و این نکته مهم است- که باید از فاصله 2 کیلومتری محل زیارت، مسیر را تا مقبره، با زانو 0بطور زانو زده) و بدون کفش پیمود.

همچنین شاید عده‌ای در تصاویر دیده باشند که وقتی پاب کشیشان جوان را به درجه روحانیت مفتخر می‌کند، آنها بر روی شکم بر روی زمین (خاک) م خوابند و پاپ پایش را بر پشت آنها می نهد. حال اگر چنین اتفاقاتی در کشور ما می‌افتاد، چه می‌شد؟" (همان:323؛ قلاب از من است).

من از مخاطبان یک سؤال ساده دارم: به‌راستی اگر چنین متنی را بدون نام و نشان به دست شما بدهند اصلا می‌توانید تصور کنید که آن را یک جامعه‌شناس نوشته است؟

نقد من به زبان و صورت‌بندی متن در نوبت بعدی تحت عنوان زبان خادم‌صفتانه ادامه می‌یابد. پس، در نوبت بعدی، در زیر سقف آسمان منتظر قسمت دوم بحث من در باب «زبان و صورت‌بندی» متنِ فصلِ "تغییر کارکرد دین" کتاب توسعه و تضاد باشید!

Advertisements

وقتی که جامعه‌شناس محافظه‌کار حکومتی از دین سخن می‌گوید- 1

سرآغاز: وعده داده بودم در باب مطلب دوست نادیده‌ام آقای فتحی صاحب وبلاگ تورجان در باب بحث دین در کتاب "توسعه و تضاد" دکتر فرامرز رفیع‌پور بنویسم و به‌زودی در چند مطلب به‌تدریج به آن وعده عمل خواهم کرد. من سال‌ها پیش این کتاب را خواندم و بحث مربوط به دین‌اش را که تحت عنوان "تغییر کارکرد دین" آمده است، از همه ضعیف‌تر یافتم و اصلا نپسندیدم و هیچ‌وقت گمان نمی‌کردم که روزی تصمیم بگیرم در باب آن چیزی بنویسم. اما حالا یک‌ طلبه‌ی شایسته و فاضل آن را جدی گرفته است و من فکر می‌کنم وظیفه دارم در باب آن بنویسم. از باب مقدمه و ورود، نخست به شخصیت سیاسی این جامعه‌شناس محترم می‌پردازم و در نوبت بعدی به بحث وی در باب دین در کتاب "توسعه و تضاد" خواهم پرداخت. این مقدمه از آن جهت واجب است که گفته‌اند: جست‌وجو و ابراز حقیقت نیازمند حریت و ناوابسته‌گی است. لاجرم ای دوست، در کیفیت آینه‌های مردمان تأمل نما تا خود را کژ و کوژ نبینی!

وقتی که جامعه‌شناس محافظه‌کار حکومتی از دین سخن می‌گوید

دکتر فرامرز رفیع‌پور بنا به سنخ‌شناسی سیاسی من از جامعه‌شناسان ایرانی، یک "جامعه‌شناس محافظه‌کار حکومت-محور" است. در مقاله‌ی "سنخ‌شناسی سیاسی جامعه‌شناسان" که در دوره‌ی نخست زیر سقف آسمان منتشر شده بود و حالا باید دوباره در این‌جا تجدید چاپ شود، در باب جامعه‌شناسان محافظه‌کار چنین نوشته بودم: "1) جامعه­شناسان محافظه­کار: این­ مقوله جامعه­شناسانی را در برمی­گیرد که از نظم اجتماعی-سیاسی موجود دفاع می­کنند و برای تداوم و تثبیت آن تلاش می­کنند. جامعه­شناسان محافظه­کار دو دسته­اند: الف. جامعه­شناسانی که به نوعی تربیت یافته­اند که همیشه از نظم اجتماعی-سیاسی موجود حمایت می‌کنند؛ فرقی نمی­کند که نظام سیاسی حاکم … باشد یا جمهوری اسلامی … . به­نظرم "جامعه‌شناسان حکومتی" یا "جامعه­شناسان محافظه­کار حکومت-محور" نام مناسبی برای این­ها است.

ب. جامعه­شناسان محافظه­کاری که از ایدئولوژی حاکم دفاع یا حمایت می­کنند. این­ها جامعه­شناسانی هستند که به ایدئولوژی معینی پای­بند اند نه به حکومت یا دولت. اگر هم در حال حاضر از حکومت دفاع می­کنند به­دلیل ایدئولوژی­ای است که حکومت موجود مدافع آن است. بنابراین، اگر نظام سیاسی آن ایدئولوژی را فرو نهد، آنان نیز خود را از آن جدا می­کنند و حتا ممکن است نقش اپوزیسیون نظام سیاسی را ایفا کنند. این­ها را "جامعه­شناسان محافظه­کار ایدئولوژی- محور" می­نامم.

جامعه­شناسان محافظه­کار اغلب منصب و مقام مناسبی دارند و گاه موقعیت­های بسیار حساس و تعیین‌کننده­ای را اشغال می­کنند و فضا را برای فعالیت جامعه­شناسان رقیب تنگ می­کنند".

فرامرز رفیع‌پور یک جامعه‌شناس محافظه‌کار حکومتی است. کتاب " توسعه و تضاد " یکی از کارهای قابل اعتنای ایشان است که ظاهرا بیش‌تر از دیگر آثار وی خوانده شده است. ایرادهای عدیده و گاه بزرگی به این کتاب وارد است و تحلیل‌های آشکارا نادرست در آن کم نیست که چون اکنون مرا قصد نقد کل کتاب نیست بدان‌ها نمی‌پردازم. اگر مجال مناسبی دست دهد شاید روزی به آن‌ها هم بپردازم.

چون ایشان را جامعه‌شناس حکومتی نامیده‌ام، ترجیح می‌دهم قراینی را در باب این مدعا از همین کتاب و جاهای دیگر نقل کنم تا بر خواننده روشن گردد که من به قصد توصیف، این مدعا را مطرح کرده ام نه به قصد توهین و جسارت به مقام یک استاد.

رفیع‌پور در نقد مهندس موسوی چنین آورده است: "به نظر می‌رسد که کندی و یا ایستائی در پیشرفت جامعه در زمان آقای مهندس موسوی از یک طرف و حمایت ایشان از گروه‌های به اصطلاح "تندرو" و همچنین عدم‌هماهنگی کافی ایشان به‌عنوان نخست‌وزیر با رئیس جمهور خود، از جمله (!) عواملی بوده باشند که مسئولین بعدی را به فکر تغییر مسیر انقلاب انداخت" (رفیع‌پور 1380: 123؛ توسعه و تضاد. تهران: شرکت سهامی انتشار. چاپ پنجم؛ علامت تعجب از خود مؤلف کتاب است).

توجه داشته باشید که چاپ نخست این کتاب در سال 1376 منتشر شده است که در آن زمان مهندس موسوی دیگر هیچ سمت مهمی ندارد. در ادامه‌ی همین بحث رفیع‌پور علت تحمل کردن عمل‌کرد نیروهای جوانی چون مهندس موسوی را (که از نظر وی عمل‌کردشان ضایعات قابل اعتنایی به‌بار آورد و مدیریتی بر اساس آزمایش و خطا بود) توجیه می‌کند: "اما از نظر رسیدن به هدف یک جامعه تازه استقلال یافته، به نظر می‌رسد، مناسبتر آن بود که مسئولین اجازه می‌دادند تا این جریان آزمایش و خطا در زمان آقای مهندس موسوی بالاخره به ثمر برسد و افراد جوان و ایده‌هایشان، پس از تمرینهائی که ظاهرا با ضایعات نه چندان کمی نیز همراه بود (و این فرایند لازمه هر پیشرفت مستقل می‌باشد) بالاخره نتایج خود را نشان دهد" (همان:123).

از نظر رفیع‌پور نتایج مدیریت مبتنی بر آزمایش و خطای نیروهای جوان (و بخوانید خامی) چون مهندس موسوی، افراد پخته‌ای چون هاشمی رفسنجانی را واداشت که مسیر انقلاب را تغییر دهند. این آقای هاشمی رفسنجانی همان کسی است که از نظر جامعه‌شناس محافظه‌کار حکومتی در زمان وی، تغییر ارزش‌ها رخ داده است؛ اما البته این تغییر ارزش‌ها نه به مدیریت هاشمی رفسنجانی و نه به افکار ایشان ربطی ندارد بل‌که از نظر رفیع‌پور بیش‌تر به عمل‌کرد شهرداری تهران و کرباسچی و امثال او مربوط است: "اهداف آقای هاشمی (چه بر اساس بیانات ایشان و بقیه مسئولین و چه بر اساس مشاهدات عملی) به نظر می‌رسد در مسیر آبادانی و پیشرفت اقتصادی کشور و ارائه الگوی یک کشور اسلامی پیشرفته بود. چنانکه قبلا نیز اشاره شد، به نظر می‌رسد که کندی و یا ایستائی و یا به عبارت دیگر عدم دستیابی به اهداف پیشرفت جامعه در زمان آقای موسوی از یک طرف و حمایت وی از گروه‌های تندرو و همچنین عدم‌هماهنگی با رئیس جمهور خود، از جمله (!) عواملی بوده باشد که آقای هاشمی و دیگر همفکران ایشان را به فکر تغییر مسیر انقلاب انداخت" (همان:150-149؛ علامت تعجب در خود متن مندرج است).

کاش مهندس موسوی به وعده‌اش عمل کند و از سال‌های مدیریت خود بیش‌تر توضیح دهد تا ما بتوانیم با داشتن اطلاعات کافی قضاوت کنیم. البته، رفیع‌پور ظاهرا در آن‌موقع به توضیحات مهندس موسوی نیازی نداشته است! رفیع‌پور در ادامه، تغییر قانون اساسی را موجه و مثبت معرفی می‌کند و می‌رسد به سلسله‌مراتب قدرت و مقایسه‌ی فاصله‌ی رهبر فعلی با مقام پایین دست و رهبر قبلی با مقام پایین دست و تمجید از مقام رهبری: "مهمترین پیامد تغییر قانون اساسی، تغییر سلسله مراتب قدرت نه فقط در سطح نخست‌وزیر و رئیس جمهور، بلکه در مجموعه نظام قجمهوری اسلامی بود. زیرا اگر ما سلسله مراتب قدرت را در مجموع در دو زمان حضور امام و بعد از ایشان با هم مقایسه نمائیم، می‌بینیم که: (1) در سلسله مراتب قبل، در رأس قدرت، امام وجود داشتند و این رأس بسیار بالاتر از رأس قدرت بعد از ایشان یا امروز بود. با وصف این رهبر جدید انقلاب در طول رهبریشان محبوبیت بسیاری کسب نموده اند و جایگاهشان از نظر مردم انقلابی بالاتر رفته است" (همان:151). البته رفیع‌پور جامعه‌شناس در این مورد هم بدون ارجاع به تحقیق و نظرسنجی سخن گفته است و "مردم انقلابی" هم معلوم نیست چه گروهی از جامعه را شامل می‌شوند؟ به‌عبارت دیگر، قصد همان تمجید است نه چیزی دیگر و تمجید هم که نیازی به تحقیق و ارجاع ندارد.

بعد از آن جامعه‌شناس ما به تمجید از هاشمی رفسنجانی می‌پردازد و سپس با تمهیدات بسیار نقد لطیفی از ایشان را عرضه می‌کند: "تردید نیست که بسیاری از اقدامات برای کشور بالاخص در طویل‌المدت مفید بوده اند، اما برخی از این اقدامات پیامدهای منفی برای نظام اجتماعی داشته اند" (همان:153).

اما همین نقد لطیف را هم شخص خودشان برنمی‌تابد و هاشمی رفسنجانی را با ظرافت نظری تمام! برای اقدامات منتهی به نتایج منفی‌شان تبرئه می‌کند: "اولا برای ایشان و اکثر دیگر مسئولین رده اول جامعه (به علت تخصص در زمینه‌های دیگر) [منظورشان عدم تخصص مسؤولین محترم است! یا للعجب از این زبان لطیف!] احتمالا قابل پیش‌بینی نبوده اند.

ثانیا تا آنجا که از منابع محدود مطلع شدیم، ظاهرا آقای رئیس جمهور نظرات کارشناسی از متخصصین در دسترس درباره مسیر آینده کشور جویا شده بودند و کارشناسان جناح‌های مختلف، نظرات مشابه ارائه داده بودند.

ثالثا، به نظر می‌رسد که عده‌ای با مطرح کردن تبعات منفی برخی از اقدامات ایشان، هدفشان تنها رسیدن به یک شرایط ایده‌آل برای جامعه نباشد. متاسفانه در کشورهای جهان سوم با زمینه استبدادی قبلی، انتقادها بیشتر با نیت تضعیف و کوبیدن شخصیت افراد و کسب قدرت برای انجام می‌گیرد" [یعنی انتقادشان "سازنده" نبوده است دیگر! امان از این جهان سومی‌ها که انتقاد کردن هم بلد نیستند!] (همان: 154-153؛ قلاب افزوده‌ی من است).

سپس نوبت به تمجید از مقام سیاسی دیگر می‌رسد که اصلا مواضع کاملا متفاوتی با مقامات پیش‌گفته دارد. اما جامعه‌شناس حکومتی برایش فرقی ندارد که الان چه کسی و از چه موضعی و با چه تفکری حاکم است. از نظر وی حاکم همیشه بر حق است و لایق تمجید و تعریف آن‌چنانی: "ما بسیار امیدواریم که رئیس جمهور کنونی که در بین آلترناتیوهای موجود از نظر هوشی، فکری، تجربه، شهامت، قدرت مدیریت، بازبودن و انعطاف‌پذیری … یکی از مناسبترین افراد برای اصلاح جامعه و شخصیتی باارزش برای انقلاب می‌باشند، […]" (همان:154؛ قلاب افزوده‌ی من است). کاش به‌راستی، رئیس جمهور محترم سابق -سیدمحمد خاتمی- کمی از این "شهامت" و "قدرت مدیریت" را که رفیع‌پور در او دیده است (و من نمي‌دانم کی و کجا!) می‌داشت.

رفیع‌پور در جای دیگری در توصیف مقامات رده‌‌بالای ایران نوشته است:‌ "مسؤولان درجه‌ی یك و تصمیم‌گیرندگان اصلی- و نه الزاماً همه‌ی افراد درجه دو و سه- این كشور جز به خدا نمی‌اندیشند. آن‌ها بیگانه نیستند؛ نه در فكر و نه در عمل. آن‌ها خود باهوش، متفكر و اهل علم‌اند و در عین حال در زهد به سر می‌برند. به واقع در جهان كمتر چنین افرادی را در رأس جوامع می‌توان یافت. آن‌ها غم همه‌ی این مردم را می‌خورند و سوزی در دل دارند وصف‌ناپذیر كه درك آن عده از افراد بی‌غم و مرفه كه فقط فكر عیش و نوش خود هستند و همواره بیشتر و بیشتر می‌خواهند و به این علت همواره تحت هر شرایطی نق می‌زنند و هرچه بیشتر به آن‌ها بدهی بیشتر ناراضی‌اند، از آن قاصر" (فرامرز رفیع‌پور 31/6/1388، "نظام سیاسی و جایگاه علم"، پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب، (http://farsi.khamenei.ir/others-note?id=8083.

این فقره بسیار گویا است و نیاز به هیچ شرح و بسطی ندارد. با این همه از همه تقاضا دارم هر نوع بحث ایجابی یا سلبی در مورد این قسمت از نوشته‌ی من دارند و اطلاعات مکملی در رد یا تأیید نظر من دارند، ارائه کنند تا همه‌گی بهره‌مند شویم. در ضمن اگر ایشان یا دوستان و شاگردان ایشان احساس می‌کنند من حق مطلب را ادا نکرده ام و یا بر ایشان جفا کرده ام، توضیحات‌شان را ارسال کنند تا همین‌جا منتشر شود. در مورد کارها و آثار ایشان در پیش از انقلاب هم من هیچ اطلاعی ندارم.

من فکر می‌کنم جامعه‌شناس وابسته، نمی‌تواند شرایط اجتماعی زمانه را به‌درستی ببیند و یا اگر هم به‌درستی ببیند، نمی‌تواند بدون تحریف بیان و تحلیل کند. در نوبت بعدی فصل یا قسمت "تغییر کارکرد دین" در کتاب توسعه و تضاد را نقد خواهم کرد.